|
|
![]() |
نادو | نوشته های پيشين | نامه |
پايان از آغاز

چهار سال پيش در همين روز
كمي آفتاب در صفر مطلق
با يك سـلام و يك سبد گل لبـخند آغـاز شد !
و از آنجا كه سرانجام، هر آغــازي را پــايــاني است و هر درودي را بدرود
از همــان نقـطـه ي آغـــــاز و با پيشـكـش همـان گـــلِ لبـخـند
به پايان مي رسد اين راه با آخرين نگاره بر آخرين صفحه:
تا زماني ديگر شايد و سلامي ديگر
خداحافظ

نوشته شده به رنگ نامرئی

تويي كه نهاني زير پلك هاي بسته ي من
تو را مي تپم هر دم در اين قفس شكسته ي تن
به ورق پاره هاي تقويم عمر رفته ام بنگر
پر است از حضـور تو و شكفتن من
عــــبور تو و نشستن من
غــرور تو و شكستن من
بي تو اما، يك روز
يك لحظه
يك ثانيه حتا
نيست !
٭
من در كدام فصل
كدام سطر دفتر تو
نوشته شده ام؟
تلخ کام
تلخ كام تازه ترين اثر اسماعيل فصيح است و ماجراي ديگري از جلال آريان. اگر با اسماعيل فصيح آشنا باشيد حتما جلال آريان را مي شناسيد. شخصيت ثابت تقريبا تمامي داستانهاي فصيح: يك مرد تنهاي خوش تيپ و تحصيل كرده ي فرنگ و شكست خورده در عشق و... با رفتار و گفتار خاص خود كه هرچه بود زنده و جاندار بود و البته باورپذير. در شراب خام، ثريا دراغما، زمستان 62، فرار فروهر و... همراهش مي شدي و باورش مي كردي كه اين جلال آريان است، مردي صريح و صميمي ، برخاسته از خانواده اي سنتي و قديمي و محله اي قديمي تر، كه راوي دقيقي است از تهران ( و نيز آبادان) ديروز و امروز، از زندگي دم را غنيمت مي شمارد و هروقت دستش برسد همراه با قرص هاي قلبش پيكي بالا مي زند و هرقت كه پا بدهد بدش نمي آيد اداي دون ژوآن را دربياورد و... مردي كه با وجود همه ي اينها ـ و شايد دقيقا به خاطر همينها ـ نمي توان دوستش نداشت.
در كتابهاي موخر فصيح تا همين آخري تلخ كام، اما رفته رفته جلال عوض مي شود. انگار به اجبار و بنا به اقتضاي زمانه و براي دررفتن از زيرتيغ سانسور. ديگر مثل گذشته ريزبين و تيزبين نيست، بيخودي جانماز آب مي كشد، حتا در روايت ريا مي ورزد، يعني: ديگر مشروب نمي خورد، بلكه محتويات ليوانش را احيا مي كند! با زنهايي كه چشمش را گرفته اند همينجور يلخي كه عشق نمي ورزد، قرآني در جيب دارد كه آيه هايي بخواند و خطبه را خودش جاري كند و صيغه و ...
نه، جلال ديگر جلال پيشين نيست. جلالي است كه ديگر نمي شود زياد باورش كرد يا دوستش داشت. حتا روايتش ديگر مثل پيشترها نيست. در زمستان 62 يا ثريا در اغما كه بهترين كارهايش هستند مدام تكرار نمي كرد كه با واقعه اي تكان دهنده روبرو شده، شرح مي داد و خواننده اين را مي فهميد. در تلخ كام با اصرار تكرار مي كند كه يك تراژدي در راه است، اما خواننده درگير نمي شود، چرا كه نيمي از داستان به شرح عشق ورزي هاي آقاجلال مي پردازد و نيمي به شخصيت هايي كه ديگر واقعي نيستند و همه و همه ، چه جلال ، چه خانم ايراني مقيم لندني كه قرار است در اين رمان معشوقه اش باشد، چه دكتر خانه ي سالمندان، چه پرستار، چه جاويد كه قرار است اين داستان پايان تراژدي او باشد، همه با يك لحن و يك ادبيات كسالت بار حرف مي زنند و فرق چنداني با هم و با ديگر شخصيت هاي كتابهاي آخر فصيح ندارند.
نه! به تكرارافتاده جلال. يا اسماعيل!
تلخ كام واقعا نام خوب و بامسمايي دارد! مي توان آن را بست و با تلخكامي گفت: خداحافظ اسماعيل! خداحافظ جلال آريان!
ضيافت
ضیافت نور است و نگاه و شور و شراب
شقاوت تیغ است و خون و عشق و جنون
دو چشم و نگاهبانش این همه شمشیر؟
لبی و تمنای بوسه اش این همه خونریز؟
مرا ببین که به پای خود آمدم مسلخ!
در همين نزديکی

بهت حسودي مي كنم ديوونه. به خودت ، به دنيات كه هيچ شباهتي با دنيايي كه داريم به چشم مي بينيم نداره و انگار پره از جن و پري و ارواحي كه مي توني ببيني شون و باهاشون حرف بزني؛ درست مثل فاخته هايي جلوي پنجره ت مي شينن و از پشت شيشه نگاه ت مي كنن، و تو نگراني كه نكنه يكي از ماها بترسونيمشون و اونا ديگه پشت پنجره ت لونه نسازن. بهت حسودي مي كنم كه بزرگ نشدي و عين خيالت نيست كه بهت بگن ديوونه ي خل مشنگ يا جناب پرفسور، يا مثل نادو صدات كنن: نجواگر وهم و جادوگر خيال! بهت حسودي مي كنم كه با يه نگاه به چشماي ما مي توني ته دلمون رو هم ببيني و به رو نياري؛ اما هنوز كه هنوزه ما نفهميديم ته اون چشما چه غمي پنهونه و تو اون دل چه رازي. راستشو بگو تو چشام خوندي كه باورت ندارم كه هيچ، ته دلم مسخره ت مي كنم؟! خونده بودي حتما، وگرنه چرا بايد اونجوري نگاه م كني كه از خودم خجالت بكشم و فقط واسه اينكه از اون نگاه فرار كرده باشم ازت بخوام تازه ترين گلي رو كه پيوند زدي نشونم بدي، و چرا بايد وقتي از زيردرخت بيد مجنون تو رد مي شيم يه كرم سبز بيفته رو سرم، و تو به جاي اينكه مثل من بترسي يا چندشت بشه و بخواي اونو له بكني، آروم با نوك انگشت بلندش كني بذاري ش كف دستت و بي اعتنا به پوزخند من درگوشي باهاش حرف بزني و دستت رو مشت كني و بعد كه بازش مي كني جلوي چشماي من يه پروانه از كف دستت به هوا پر بگيره.
بهارانه

عقل گفت:
يا جاي من يا جاي او
گفتي: سلام!
دل گفت: جان!
عقل گفت: خداحافظ رفيق!
گفتم: برو!
گفتي: بيايم يا كه نه
گفتم: بيا، گفتم: بمان
روز از نو و نوروز تو
عشق از من و جانسوز تو
باز اين تو و ناز و فسون
باز اين من و فصل جنون!
نوروزانه

چه لحظه ي عجيبي ست لحظه ي سال تحويل. هر ثانيه اش مهم مي شود و پرهيجان. نشستن پاي سفره ي هفت سين و تيك تيك ساعت و اعلام اينكه تا آن لحظه هنوز چقدر مانده هم خواهي نخواهي هيجانش را بيشتر مي كند. اما همه ي اينها در كشور و خانه ي خود آدم مزه مي دهد.
پارسال جايتان خالي نبود، ما در بلاد برادر آميتاب باچان بوديم. از يكي دو هفته مانده به عيد كارمان شده بود پرس و جو از اين و آن و سرچ توي اينترنت كه زمان سال تحويل چه ساعتي است و به وقت محلي چه ساعتي مي شود. جور كردن وسايل سفره ي هفت سين هم خودش شده بود هفت خوان رستم! سبزه هايي كه سبز كرده بوديم به بركت خوش خدمتي سوشيلا كه يك تغار آب بسته بود به آن، يكجا پوسيد! سمنو هم كه شده بود كيميا. ( از خاله خانم كه پرسيديم ميان خاله خانباجي هاي دوروبرش هيچكس نيست كه بلد باشد سمنو درست كند چنان واي بلندبالا و كشداري تحويل مان داد كه مي شد يك مثنوي از توش بيرون كشيد!) سنجد هم برادر سمنو از آب درآمد. ماهي قرمز هم تبديل شد به يكي از ماهي طلايي هاي توي آكواريوم! موقع تخم مرغ رنگ كردن هم نزديك بود چشم سوشيلا و لاكشمي و دورگا از كاسه خانه درافتد كه مي ديدند ما با آن همه اهن و تلپ يكدفعه بي هيچ تب و نوبه اي زده به سرمان و نشسته ايم به رنگ كردن تخم مرغ و شكلك كشيدن روي آن؛ و تازه مرض مان را به الباقي بروبچ اهل خانه سرايت داده ايم! فقط از بابت سير و سركه در مضيقه نبوديم. خلاصه به مدد چند تا سين نوظهور سفره كامل شد؛ اما همه اينها به كنار، غربت وقتي خودش را نشان داد كه نه تلويزيون خبري از نوروز داشت و نه تيك تيك ساعت رسيدن لحظه به لحظه ي سال نو را اعلام مي كرد و نه توپ تحويل سالي آمدن نوروز را خبر داد. خودمان همينطوري ساعت را نگاه كرديم، دعاي سال تحويل را خوانديم و بعد گفتيم آغاز سال نو مبارك!! بقيه هم برامان كف زدند و گفتند: Happy New Year!
براي ثبت در تاريخ!: امروز سه شنبه 29 اسفند 1385 و امشب آخرين شب سال است و ساعت سال تحويل ‹ 3:37:26 › نيمه شب. طلوع صبح طلوع بهار است و سال نو.
آغاز سال 1386 و نوروزي ديگر مبارك! ٭روزی چون تو

تلفن زنگ زد و نمي خواستم جواب دهم. مي دانستم هركسي كه زنگ بزند چه خواهد گفت و حوصله ي حرف هاي آنها و جواب هاي تكراري خودم را نداشتم. رفت روي پيامگير. نادو، سلام. كجايي اين وقت صبح! زنگ زدم واسه تبريك...
رفتم به بهانه ي چاي ريختن سرخودم را گرم كنم كه اين بار موبايل زنگ زد. با ملودي آشنايي كه نفسم را بند آورد: اين ملودي يعني تو!
فهميدي وقتي جواب دادم نفسم به شماره افتاده بود؟ خيلي سعي كردم كه نفهمي و مي دانم كه فهميدي. گفتي: «سلام. چرا گوشي را برنمي داري، به خيالت جواب ندهي از رو مي روم؟»
گفتم: « نه...» و دعا كردم يادت نباشد چه روزي است، يا حداقل تو مثل بقيه نباشي.
امان ندادي حرفم را تمام كنم و پرسيدي: «كجايي ؟ خانه يا بيرون؟»
خواستم بگويم « بيرون» و نگفتم. مي دانستم دروغ ام را زود مي فهمي. و خوب شد نگفتم ، چون دوباره تلفن زنگ زد و باز رفت روي پيغامگير. زود از اتاق بيرون رفتم كه پيام را نشنوم و نشنوي.
گفتم: « خانه ام. گرفتار خانه تكاني! »
جوري گفتي «جدي؟» كه فهميدم دروغم را فهميده اي. دنبال جواب مي گشتم كه اين بار زنگ در را زدند. گفتم: « يك لحظه صبركن، در مي زنند.»
پرسيدي: «مهمان داري؟»
گفتم: « نه بابا، لابد يكي از همسايه هاست.»
در را باز كردم. و قبل از آن بايد مي فهميدم چه كسي پشت در است!
ماه دو ماهی
چند روزي است كه دوباره آمده اي. آمده اي تا بگويي يك بار ديگر داريم به پايان مي رسيم. تا بگويي يكي از همين روزها به دنيا مي آيم، يا از ديروزش پيرتر مي شوم. تا بگويي...
گرچه هميشه آخريني، هميشه نشانه ي پاياني؛ اما آمدنت زيباست، براي اينكه با يك بغل بهانه براي آغازي دوباره مي آيي: نرگس و لاله، ماهي قرمز و سبزه. ترافيك ديوانه واري كه بوي زندگي دارد...
راستي هيچ مي داني اسم تو در شناسنامه ي من است؟ پريانكا مي گفت خيلي چيزها را هم از تو گرفته ام: زل زدن به آسمان و پا نداشتن روي زمين، محو چشمك هاي ستاره شدن و نديدن خورشيد! و لغزيدن و دررفتن درست در لحظه ي آخر! عين خود ماهي !
ظاهرا اين نوشته ها ( كه بعضي ها بهش مي گويند دري وري هاي نادو) هم بايد هديه ي تو باشد!
پ.ن: هركس هرچيز مي خواهد بگويد، به نظر من تو معركه اي كه هرچهارسال يك بار يك روز را به عمر آدمها اضافه مي كني!!






