ماه دو ماهی

 

چند روزي است كه دوباره آمده اي. آمده اي تا بگويي يك بار ديگر داريم به پايان مي رسيم. تا بگويي يكي از همين روزها به دنيا مي آيم، يا از ديروزش پيرتر مي شوم. تا بگويي...

گرچه هميشه آخريني، هميشه نشانه ي پاياني؛ اما آمدنت زيباست، براي اينكه با يك بغل بهانه براي آغازي دوباره مي آيي: نرگس و لاله، ماهي قرمز و سبزه. ترافيك ديوانه واري كه بوي زندگي دارد...

راستي هيچ مي داني اسم تو در شناسنامه ي من است؟ پريانكا مي گفت خيلي چيزها را هم از تو گرفته ام: زل زدن به آسمان و پا نداشتن روي زمين، محو چشمك هاي ستاره شدن و نديدن خورشيد! و لغزيدن و دررفتن درست در لحظه ي آخر! عين خود ماهي !

ظاهرا اين نوشته ها ( كه بعضي ها بهش مي گويند دري وري هاي نادو) هم بايد هديه ي تو باشد!

 

پ.ن: هركس هرچيز مي خواهد بگويد، به نظر من تو معركه اي كه هرچهارسال يك بار يك روز را به عمر آدمها اضافه مي كني!!

/ 20 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مريم

«هركس هرچيز مي خواهد بگويد، به نظر من تو معركه اي كه هرچهارسال يك بار يك روز را به عمر آدمها اضافه مي كني!!» بی نظیر بود لطافت این جمله... خیلی خوب بود.

بوف بصیر

عید را زیاد دوست ندارم. این تکلف های دست ساز حالم را به هم می زند. اگر فقط شادی بود، فقط بهار بود، آن وقت.

جعفر

سلام.....نادوی عزيز.....ممنون ميشم مثل هميشه به تبسم تلخ من سر بزنی

،،،،،،،پريسا در دريای خوشبختی،،،،،،

من دراین خانه به گم نامی نمناک علف نزدیکم من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد و صدای سرفه روشنی از پشت درخت عطسه آب از هر رخنه ی سنگ چک چک چلچله از سقف بهار و صدای صاف ‚ باز و بسته شدن پنجره تنهایی و صدای پک ‚ پوست انداختن مبهم عشق مترکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خودداری روح من صدای قدم خواهش را می شونم و صدای پای قانونی خون را در رگ ضربان سحر چاه کبوترها تپش قلب شب آدینه جریان گل میخک در فکر شیهه پک حقیقت از دور من صدای وزش ماده را می شنوم و صدای کفش ایمان را در کوچه شوق و صدای باران را روی پلک تر عشق روی موسیقی غمنک بلوغ روی اواز انارستان ها و صدای متلاشی شدن شیشه شادی در شب پاره پاره شدن کاغذ زیبایی پر و خالی شدن کاسه غربت از باد من به آغاز زمین نزدیکم نبض گل ها را می گیرم

L' petit ALI

کاش يک عمر به روزهايمان اضافه نميکرد..آنوقت مهربان تر بود

سامی

سلام.چه بوی خوبی این بوی عید و رقص ماهی . نیستیها....ا کردم

سعيد

خيلی خوبه ولی بيچاره سربازايی که اون سال بايد يه روز بيشتر خدمت کنن

روز - به

خوش به حال ماه دو ماهی... ماه من دو کفه ی ترازو ی بی انصافه... بايد يکيش پايين بياد تا اون يکی بالا بره...و تو هيچ وقت نميتونی دل خوش کنی به بالا ماندن لرزان و ناپايدارت...

خزان نوشت

عيد با يه دنيا تعطيلی و بوی سنبل و سبزه و ماهی و نقل و شيرينی و لباس نو مردهای کت و شلوار پوشيده با مادر بزرگهای مهربون و سبزی پلو با ماهی و ..... حس همشون انگار از دلم قهر کردن!!!